4 به شِکَّر خنده، بگشا آن دهان را که از غم وارهانی یک جهان را مبر آن روی زیبا در نقابی به پیری می بَرَی خیل جوان را از آن روزی که چشمم بَر تو افتاد دَمادَم بشنوم از دل فغان را از آن ظلمی که کردی با من ای ماه بخوانم روز و شب صاحب زمان را بقولِ خواجوی کرمانی ای دوست «غنیمت دان حضورِ دوستان را» بیا، دل ساربان کوی عشق است هدایت می کند صد کاروان را غزل هایم از آن بر دل نشینند که خواندم دفترِ صاحبدلان را چه ها گویم زِ موجِ چشمِ مستی که بَر خود می کشاند کهکشان را
برچسب:
نویسنده: یگانه رضایی
تاريخ: دوشنبه
28 آذر
1401 ساعت: 21:59